|
منه امروز فارغ از منه دیروز و بکلی متفاوت از آن است... این منه امروز براستی منم! و چقدر خوشحالم.
دقت کردی؟؟؟! هر کدوم از ما یه دنیا واسه خودمون ساختیم
و انداختیم رو کولمون وبا خودمون اینور و اونور میبریمش! دو دستی هم بغلش کردیم تا مبادا کسی بهش
تلنگری بزنه! این دنیاها فقط گردیش مثل همه ولی بقیه
چیزاش کلی باهم فرق داره,کلی...! چی میشداگه با دنیا های هم کاری نداشتیم
و میذاشتیم هر کدوممون تودنیامون هرطور
میخوایم باشیم! چی میشد به جای اینکه به دنیای هم سنگ
پرت کنیم به دنیای هم واسه یه لحظه نگاه میکردیم یه نگاهه ساده خالی از...
بیا هم و زندگیمون رو تعریف نکنیم, تحلیل منطقی نکنیم, خودمون رو حق ندونیم و عقاید بقیه رو
مسخره نکنیم, سر تحلیلای بی سر و ته باهم جنگ نکنیم, بیا واسه هم بالا منبر نریم و حس باحالی
نکنیم, بیا خودمون رو با افکار بی مصرف گره نزنیم, بیا نویسنده ها و کتاباشون رو نبش قبر
و نقد نکنیم, بابا آخه به ما چه اقای ایکس با
گفتن فلان کلمه تو شعر و کتابش منظورش چی بوده! بیا زندگی این و اونو نقد نکنیم, آخه بابا جان اون رفته زندگیش و کرده
و تمام و حالا ما هم اگه بخوایم تمام مدت زندگی اونارو نقد و
تفتیش کنیم که میشیم ضمیمه ی زندگیه اونا پس ماله خودمون
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چسبیدن به این خرت و پرتا نشانهء روشن
فکری و باحالی نیست! دیدن و گذشتن از کنارشون هم بدون
تحلیلشون نشانه ی حماقت و نادانی نیست! بیا این زندگی رو جای این همه گره زدن یه لحظه زندگی کنیم!
زل می زنم به زندگیم... نگاهم رو ازش میگیرم و جای زل زدن بهش
واردش میشم. بدون ترس چون تو پیشمی من با تو خود_ زندگیم تا تو رو دارم هیچ کم ندارم حست میکنم می خندم میرم تو فکر یه نفس_عمیق و راحت و بعد . . . آمین
For so long I was lost, lost in time, lost in space, lost in so many things And worse than all, I have been lost in so many beliefs that I could hardly distinguish which one was for me and which one came from others. I lived my life just because I was breathing. But there was a hope which made me go on in this world which you can not be sure of anything in it even a bit. Day after day passed away so fast that I couldn't even believe it. I tried my best to go on but it was hard and things which happened to me made it harder. It was like a marsh that how hard I tried I went deeper. At last I let it go, whatever it was that made me down and made me go deeper. I completely know that no one is complete so I won't deny my part in what happened to me and I never blame others for my mistakes so I accepted them and let them go. Now I am free and I am happy and I found what I have lost for so long, I opened my eyes on the only one, who is the best, who is everything and who is love. Now I am with him and he is with me so I have everything. به قول شاعر: "با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن"
نگاهش رو دوخته بود و بر نمیداشت.انقدر نگاه کردکه وقتی بعد سالها به وجودش برگشت همونی رودید که تمام این مدت بهش زل زده بود.با اون یکی شده بود.تشخیص مرز دشوار بود.اون درش حل شده بود.نشد که جدا بشه.محلولی شده بود با طعم ذلت و نقص و دردو حسرت وبا رنگ نفرت.کاریش نمیشد کرد.خالص کردن این محلول به ظاهر نشدنی بود.این محلول خودش بودو مجبور بود که تا قطره ی اخرش رو سر بکشه.برنامه این بود,شاید از قبل برنامه ریزی شده بود.همه چیز به نظر با توطئه ی قبلی بود. با نفرتی به رنگ خودش و محلول دست سازش به تمام زندگی و همه ی آدمها نگاه کرد.عادتش همین بود...نگاه کردن و تقلید بی شرط تا مرز یکی شدن.ولی بالاخره یک روز به ذلت طعمش پی برد و انقدر با بهت گریه کرد که سرانجام تونست با این اشکهاش ذره ذره ی محلول رو پاک کنه و خالص و ناب به گوهر وجود خودش برسه ولی به چه قیمت؟ به قیمت از دادن سالیان دراز.کاش از همون اول به طعم ذلت بار و رنگ نفرت انگیزمحلولش پی برده بود. نه!!!!!!!! توطئه ای نبود گویا!برنامه ای هم از قبل نبود.همش یه عادت دردآوربود... نگریستن و تقلید,نرفتن و تسلیم. حالا نوبت من و تو هستش که ببینیم چند در صد از این چیزی که اسمش رو"من"می ذاریم واقعا منه اونم از نوع خالص و نابش نه از نوع...
Down on the earth All people are sitting next to their purse Counting and counting all the days Counting everything even their faith Penny on penny for passing the days They don't know how touch the days They just know how to always gaze Gaze In the mirror at their face Thinking and thinking and never he says Why just following other's ways? Why don't try my own ways? Where have I left my lovely faith?
آنگاه که من گریستم اسمان هم گریست. من عاشق اشکش شدم و او مرا در اغوش کشید و باهم به جهان ظاهرسازان ظاهربین خندیدیم. من رنگین کمان را در انسوی اسمان دیده ام. اسمان را پیموده ام و رنگین کمانش را تنگ در اغوش کشیده ام. حال تو به من بخندوبگو این پیمودن و عشق ورزی و این زیستن با زنده ترین دروغ بود.من هم ای ظاهرساز ظاهربین به تو و حماقتت می خندم که روحت را در جایی مملو از دروغ و توهم و حقارت جا گذاشته ای و ان را به هر بهای پستی میفروشی.
I'm not down, neither I'm high I'm not on earth, neither in sky I'm just somewhere middle of sky Staring at people Who try to catch the pace Who try to win the race Who laugh at other's faith Is there any pace? Is there any race? Why they don't have a little faith?
یه گاز از سیب.......یه سقوط ازاد خفن.............تلپی توی این دایره... - سلام,خوش اومدی,اینجا که با کله افتادی توش زمینه. هی ...پاشو,غصه ی بال ریختت و نخور,فرصت و از دست نده فقط بدو, با اخرین سرعت و تا اخرین نفس بدو,به هیچ چیزو هیچکس اعتنا نکن. لبخند بزن و بدو. با همه ی این جماعتی که دارن میدون, بدو. شک نکن که کار درست همینه چون همه دارن همین کارو میکنن. هی...بهت گفتم غصه نخور,ناراحت نباش,اینجا هر چقدر هم ناراحت باشی کسی ککشم نمی گزه. یه چیزایی رو یه جاهایی با بالاشون جا گذاشتن ولی الان حتی بالاشونم یادشون نمیاد. توهم زیاد غصه نخور بالاخره دویدن رو یاد میگیری. - یه سوال... - بپرس... - چرا؟ برای چی؟ به کجا میدون اونم با این سرعت؟ - هی دوست عزیز سوالای سخت سخت نپرس, فقط بدو.....
|
About![]()
زندگی، من و هر روز معاهده های گلچمن چای Archives87/11/01 - 87/11/3087/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 links
هوای حرف تو ادم را
سید مصطفی |